با هم بخنديم

اولی : من آنقدر تند رانندگی می کنم که مسافران خیال می کنند تیر های برق به هم چسبیدن

دومی : این که چیزی نیست، من در سرپیچ ها آنقدر دور می زنم که خودم شماره ی پلاک عقب ماشینم را
می خونم .

بیمار : آقای دکتر ! این ، آن دندانی نیست که می خواهم بکشم . دکتر : صبر داشته باشید جانم ، کم کم به آن هم میرسیم.ا

ولی : من سگ خانه ام را طوری تربیت کرده ام که وقتی می خواهد وارد اتاق بشود ، در می زند .

دومی : اینکه چیزی نیست ، سگ خانه ما کلید داره .

مادر : چرا بچه را می زنی ؟ پدر : برای اینکه فردا کارنامه اش را می گیرد و من هم دارم مسافرت می روم و فردا نیستم .

شخصی از تیر اندازی پرسید : آقا ! شما چیکار می کنید که همیشه تیرتان به وسط دایره هدف می خورد؟

تیرانداز گفت : این که کاری ندارد ، من اول تیر را می اندازم ، بعد می روم دور آن یک دایره می کشم !

کچله می ره سلمونی ، تا از در می ره تو ، همه می زنن زیر خنده ، کچله هم می گه : چیه ؟ اومدم آب بخورم!

با هم بخنديم

پدر : حالا که رفوزه شدي به کسي نگو تا آبرويت نرود

پسر : چشم پدر ، به همه سفارش کردم که به کسي نگويند .


مادر: علي جان بيا اسفناج بخور که آهن داره

علي : آخر مادر جان الان آب خوردم مي ترسم زنگ بزنم .


معلم: بنويس صابون

شاگرد روي تخته نوشت سابون

معلم : ببين عزيزم صابون با ص است نه با س

شاگرد : خانم فرقي  نمي کنه نگران نباشيد اينم کف مي کنه .


معلم : آخرين دنداني که در مي آيد چه دنداني است ؟

شاگرد : دندان مصنوعي!!!